مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
494
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ملكهء شهر شود . و در اين خيال همىبود تا اينكه شبى از شبها برخاسته ، بسوى قصرى كه شوهرش ملك معروف در آنجا بود ، روان شد . از قضا معروف در آن شب با يكى از خاصگان بديع الجمال خفته بود و او را از غايت پرهيزكارى ، عادت اين بود كه براى احترام حرمت نامهائى كه بر خاتم بود ، بوقت خفتن آن را از انگشت بيرون مىآورد . و فاطمه عره ، زن او از اين حالت آگاهى داشت . پس در دل شب بسوى قصر ملك روان شد كه تا ملك خوابست ، خاتم را بدزدد . از قضا در آن ساعت پسر ملك از بهر پليدى بيرون آمده بود . چون عجوز را ديد كه بسرعت بسوى قصر پدر روانست ، با خود گفت : كاش ميدانستم كه اين پليدك درين تاريكى شب از بهر چه از قصر خود بدر آمده و بسوى قصر پدرم روانست . ناچار سببى دارد . آنگاه در پى او بيفتاد ، چنان كه او نمىديد . و آن پسر را شمشيرى بود كوتاه كه هروقت بديوان ميرفت ، آن شمشير بر ميان مىبست . پدرش چون او را ميديد ، بر وى مىخنديد و ميگفت كه : تو را شمشير بسى بزرگ است . و لكن اى فرزند ، هيچ نشد كه با اين شمشير جنگ كنى و گردنى بزنى . او ميگفت : گردنى را كه مستوجب باشد ، ميزنم . پدر از سخن او مىخنديد . القصه ، پسر ملك شمشير كشيده ، در عقب زن پدر همىرفت تا اينكه عجوز بغرفهاى كه پدرش در آنجا خفته بود ، درون رفت . پسر ملك بر در بايستاد و نظر ميكرد . ديد كه عجوز همىگردد و ميگويد : يا رب ، خاتم در كجاست ؟ پسر ، مطلب را دانست . صبر كرد كه عجوز ، خاتم پديد آورد . خواست كه از غرفه بدر آيد و دست بر نقش خاتم بسايد . در حال ، او تيغ بلند كرده ، به گردن آن عجوز بزد . عجوز فريادى برآورده ، كشته بيفتاد . ملك معروف از خواب بيدار شد . زن خود ، فاطمه را ديد كشته افتاده و خونش همىرود و فرزندش تيغ بركشيده ، ايستاده . پرسيد : اى پسر ، اين چه حالتست ؟ او جواب داد : اى پدر ، تا چند ميگفتى با اين شمشير سرى نبريدهاى و من ميگفتم سرى را كه سزاوار باشد ، ببرم . پس حكايت عجوز بازگفت . آنگاه